واژه های سرسام آور

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
نور شمعی از پنجره می تابید و گلهای قالی بی تابانه می رویدند و در ذهن ام آواز سر داده بودند ولی خواب و رخوت از تن ام خارج نمی شد...درون ام میگفت سیاه است این سایه های قد کشیده ی گل ها، سیاه است این سرخی ها... گیسوان شب سیاه است حتی اگر مو بندی از ستاره ها داشته باشد...
درون ام قرص خواب اور در چشمان ام حل می کرد و سایه ام با مزه ی گسِ سیاهی آن را می نوشید و مرا در هجوم نیش عقرب ه های که می تاختند، می خوباند و با سهمِ مهلک، نوشته هایم را زهر آگین می ساخت و زبانم را تلخ...

....سکوت سایه اش سنگین تر کرده است و صدایی از لبهایم پرتاب نمی شود و من از صداهای درون ذهن ام سر سام میگیرم...

دل خوش ام به تمام هجا های تنهایی....هجا هجا شاید اینبار اهنگ تمیز تر توانستم بنوازم و بنوازم دنیا را.

باران می بارید و بی هوا در زیر باران با گیسوان تر شده ام رها در خلسه ی بودن ......در بی وزنی رها از دستهای فلج زمان.....با نغمه ی ذهن ام میدویدم......ولی غول وحشتناکی از سرما در درون ام رخنه کرد و من دوباره صدای دردها را قورت دادم ...
دفتر هایم خیس اشک آسمان شدند و با غباری از خاطرات رنج می کشیدند.. واژه های بیچاره صدایی را یاد نگرفته بودند تا فریاد بکشند..
چه داشتند بگویند آخر
من که تمام می شدم و انها کم کم فراموش...
شمعِ پشتِ پنجره، غریبه شده بود و مرا به خاطر نمی اورد از اول هم غریبه بود و مرا نمی شناخت...ولی از درد کشیدنم طاقت اش طاق شد خواست ذهن ام را در بیاورد و مقداری از عصب هایش را غیر فعال کند و تر و تمیز بدون ردی از هیچ آلودگی سر جایش بگذارد...
اشک ام در آمد گفتم خاطرات دردناکم را دوست می دارم...او هم با من به گریه افتاد
ولی شمع داشت آب میشد و زندگی را آبیاری می کرد..یک هو دیدم گلهای روسری ام رشد می کنند و دستان شمع داشت از رز های روییده می چید که به یکباره خورشید در چشمانِ شمع زنده شد..
خورشید چشمان اش گفت بگذار قلب منجمد شده ات را زنده کنم،
ستاره ی قلبت از مدار خارج شدهو در سایه ها گیر افتاده و نیاز به نور ام دارد، گفتم اینبار دوباره شهاب پر تمطراقی از مرز بازوان کسی سنگی خواهد شد و سقوط خواهد کرد و قلب ام را ویران......من گریستم و خورشید دانه های اشک اش که اشعه ها بودن بر صورت خاکستری ام همچنان میتابید.. ولی چه ضخامتی داشتند این گرد و غبارها ....

به شمع گفتم تو که ریش و قیچی دست ات هست بیا دل ام را در بیاور و به جای اش سنگ پر کن...چون شهاب سنگ، باز یخ را می شکند ولی سنگ بر سنگ ممکن است اثری نداشته باشد یا توانستی از آهن پر اش کن....
دوباره گریست ...دانه دانه اشک شد و بر دفتر خاطرات ذهن ام ریخت.. نمی دانست گرمای شمع در برابر یک کوه یخ بی اثر است.......

 

 

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 0:36
برچسب‌ها :